عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی عطری از حس جدا
عشق یعنی یاری از جنس خدا
عشق یعنی در مروارید گوهری
عشق یعنی داشتن نام مادری
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی.....
- ۱ ۰
- ۰ نظر
من و داداشم پشت در سالن صرافی طلا و نقرۀ «فورت ورث» ایستاده بودیم، بزرگترین و شلوغترین و موفقترین جواهرفروشی تگزاس.
«من از پسش برنمیآم، دارِن. نمیتونم باهاشون روبهرو بشم».
دارِن گفت: «فقط قراره باهاشون حرف بزنی. سخت نیست دادا».
اواخر نوامبر ۱۹۸۲ بود و موسیقی کریسمس به گوش میرسید. پانزده سال داشتم، تازه دبیرستان را رها کرده بودم و رفتهرفته یاد میگرفتم جواهرفروش شوم.
جواب دادم: «دارم بهت میگم، خیلی عصبیام». از اوان خردسالی از خجالت شدید رنج میبُردم.
دارِن گفت:
«خب، پس باید تظاهر کنی».
فروشگاه فروش تلفنی را به من سپرده بود چون سادهتر میشد وانمود کنم بزرگتر و باتجربهترم. ولی حوالی عید شکرگزاری بود و باید نفرات بیشتری به مشتریها رسیدگی میکردند. دارِن بازویم را گرفت و آرام پشت ردیف طولانیای از بیستوچند فروشنده رفتیم که دم پیشخوانهای برنجی و شیشهای مشغول کار بودند. شمارۀ اول را صدا زدیم و اولین مشتری واقعیِ من راهش را از میان جمعیت باز کرد تا جلو بیاید.
هنوز آن خانم یادم هست. دستبندهای مهرهای، چند دکمه سردستِ الماس خیلی کوچولو از کاتالوگ تبلیغاتی، و یک دستبند طلا خرید. وقتی اقلام را نشانش میدادم میلرزیدم، وقتی پولش را گرفتم میلرزیدم، و وقتی مشتری بعدی را صدا کردم هنوز میلرزیدم. آن روز که تمام شد، میتوانستم توی چشمهای خریدار نگاه کنم و بگویم: «من کلنسی هستم. چه چیزهایی را نشانتان بدهم؟».
اولین فصل کریسمس باور نداشتم که یک جواهرفروش واقعیام. داشتم نمایش اجرا میکردم. ولی هر روز با تکرار حرفهای فروشندگان، آماده میشدم: «دیگر چه چیزهایی را نشانتان بدهم؟» یا «در فهرست هدایای کریسمستان کس دیگری هم هست؟». دربارۀ فروشهای دیروزم، یا هدف هفتهام، یا برنامهام برای فروش یک رولکس، با بقیۀ کارمندها حرف میزدم. همۀ اینها کمکم میکرد خودم را متقاعد کنم که میتوانم جلوی مشتری بایستم و وانمود کنم که کارم را بلدم.
لابد به نظرشان یک نوجوان میآمدم و بس، با صورت جوشزده و کتوشلواری که به تنم زار میزد و یک کراوات ارزانقیمت تاباسکو. تنم در رعشه بود و وانمود میکردم که میدانم از چه حرف میزنم، و رفتارم جوری بود که گویی هر روز هزاران دلار جواهر میفروشم.
ولی پس از یکی دو هفته، دقیقاً کارم همین شده بود. اولین ساعت رولکسی را که فروختم یادم هست: مدل پرزیدنت مردانه. مشتری پرسید آیا اجازه دارم آن ساعت را بفروشم. به دروغ گفتم سومین رولکس من در آن روز است. وقتی داشت کارت اعتباریاش را به من میداد، گفت دلال ماشین است و اگر میخواهم پول درستحسابی دربیاورم، میتوانم بروم و برای او کار کنم.
هر دفعه که فروش دیگری را به سرانجام میرساندم و اسمم را حوالی صدر جدول فروش روزانه میدیدم، بیشتر باورم شد که واقعاً فروشندهای هستم که وانمود میکردم باشم. ولی علیرغم شواهد قاطع که میگفتند من از پس این کار برمیآیم، کماکان احساس میکردم متقلبی هستم که دائم در آستانۀ آنم که مُچم را بگیرند.
نه احساس شیادبودن امر جدیدی است، نه اینکه مشغلۀ ذهنی ما شده است.
ویلیام شکسپیر یکبار نوشت: «تمام دنیا صحنۀ نمایش است… و هرکس در عمر خود نقشهای بسیاری بازی میکند». احسنت
اصل «تظاهر کن تا اینکاره شوی» از قدیمالایام نالایقان را بهسمت عظمت هُل داده است. جذابیت موفقیت حقهبازها تمامی ندارد. در سال ۲۰۰۵، کتاب در باب مزخرفگویی۱ هری فرانکفورت، فیلسوف دانشگاه پرینستون، چند هفته در صدر پرفروشهای نیویورک تایمز بود.احسنت
ولی اخیراً ذهنمان درگیر یک جنبۀ خاص از شیّادی (سندرم حقهباز)۲ شده است، یعنی اینکه حس میکنیم دائماً در حال ژستگرفتن هستیم و لایق دستاوردهایمان نیستیم، حالا هرقدر هم شواهد خلاف این امر وجود داشته باشند.
...

در گذشته، مردم استخدام میشدند تا چیزی بسازند، و تشخیص یک صندلیساز یا بنّای کارکشته از نوآموز نسبتاً ساده است. اکنون تعداد بسیار بیشتری از ما در اقتصاد خدماتی مشغولیم: زندگیمان صرف تأثیرگذاری بر دیگران میشود، نه ساختن چیزهای ملموس. فراهم کردن یک «تجربۀ عالی برای مشتری» هیچ معیار عینیای ندارد. مدیریت عالی، امر مبهمی است. در هر سطحِ هر حوزهای، تعداد نقشهایی که دستاوردشان نه کاملاً سنجشپذیر است و نه عینی رشد کرده است.
زندگی حرفهای امروزی ما را به زحمت انداخته که خودمان را بازتعریف کنیم. دیگر «شغل تمامعمر» نداریم، بلکه تا ابد دنبال ترفیع و تنوعیم، و در نتیجه چیزهایی را قول میدهیم که هنوز بلد نیستیم. «فرهنگ ارائههای مختصر و مفید» محیطی آفریده که تکتک ما تقریباً مجبوریم وانمودکننده باشیم تا موفق شویم.
فروپاشی ساختارهای طبقاتی هم این پدیده را وخیمتر کردهاند. زوال سیستم فئودالی اتفاق خوبی است، ولی وقتی با نقش مشخصی به دنیا نمیآییم یا شغلی داریم که برای والدینمان ناآشنا یا حتی محال بوده، تعجبی ندارد که نگرانیم آیا شایستهاش هستیم یا نه.
برای بسیاری از ما، تغییر فناورانه هم حس حقهبازبودنمان را، خصوصاً در زندگیهای خصوصیمان، افزایش داده است. ما میتوانیم تجربههایمان را دائماً با تجربیات سایر کاربران وب مقایسه کنیم. همچنین میتوانیم پشت خویشتنهای آنلاینمان قایم شویم، و یک نقاب بیرونی بسازیم که میدانیم نادرست است. هیچ پزشکی سندرم حقهباز را یک عارضۀ پزشکی واقعی نمیداند، اما گویا روزبهروز تعداد بیشتری از ما تجربهاش میکنیم، خواه در زندگی خصوصیمان یا در زندگی حرفهایمان.
وقتی حقهباز باشی، آنبهآن منتظری افشا شوی. این هم ترسناک است. بعداً فهمیدم حسش مثل این است که درگیر یک رابطۀ مخفی باشی، یا هر راز شرمآور دیگری داشته باشی: انگار که همگان باید بدانند چه چیزی را پنهان کردهای.
حقهبازبودن یک فروشنده پارادکسی هم دارد:
سالها بعد که مغازۀ جواهرفروشی خودم را باز کردم، به کارمند جدید میگفتم: «مشتری میخواهد که باورتان کند. فقط باید آن اعتمادبهنفس را داشته باشید. آنچه بهواقع تحویل خریدار میدهید، همین اعتمادبهنفس است». طی این سالها یاد گرفتهام که فروشندۀ خوب بودن اساساً یعنی باور داشته باشی فروشندۀ خوبی هستی. آرام آرام، با این حقیقت انس گرفتم که هرچه به نظر مشتری فروشندۀ بهتری بیایم، یعنی فروشندهتر شدهام.
ولی هنوز تردید داشتم در قد و قوارۀ فروشندگی باشم. در روزهای ناخوشایند، سخت میشد به این اضطراب غلبه کرد، به اینکه همۀ اینها تظاهر است، و هرلحظه ممکن است سر و کلۀ کسی پیدا شود که بفهمد من همان شیّادیام که خودم میدانم.
پژوهشهای اخیر نشان دادهاند که چندین نوع حقهبازی وجود دارد، که برخی تکتک آنها را در برهههای مختلف تجربه میکنند.
سقراط: فقط میدانم که هیچ نمیدانم. احسنت
سندرم حقهباز رنج میآورد. ترس از افشاشدنْ عنصر اصلی این رنج است. اما حقهباز زیرک از این قضیه خبر دارد، لذا شاید خودش در افشای خویش پیشقدم شود تا هم از بروز آن مسئله اجتناب کند و هم بگوید: «ولی ببینید! من صادقتر از اکثر افرادم چون حداقل میتوانم به حقهبازبودن خودم اقرار کنم». شاید هدف همۀ ماهایی که از این سندرم رنج میبریم بیشتر این باشد که به مرحلۀ حقهباز خردمند برسیم تا اینکه بهکل از شرّ آن بگریزیم.
شاید بگویی که همیشه احساس میکنم فریبکارم، و عمدۀ دوران بزرگسالیام چنین بودهام. چنین وضعی ناخوشایند است. ما معمولاً فکر میکنیم که هرچه خودمان را صادقانهتر بشناسیم، بهتر میتوانیم خویشتن حقیقیمان را نشان دیگران بدهیم، و لذا آدمهای بهتری میشویم.
نگاه برعکس این موارد به خود حالت وخیمی است که بدنامترین نمونهاش درحالحاضر دونالد ترامپ است: موفقیت یعنی همۀ افراد دیگر را متقاعد کنی که موفق هستی. وقتی رفتهرفته کل زندگی را فریبکاری بدانی، جنگ شیادان علیه کلاهبرداران، آنگاه اینکه یک دستۀ کوچک اما مهم از مردم اصلاً و ابداً ذرهای احساس نمیکنند حقهباز باشند، بیش از آنکه خاطرت را آسوده کند، تو را میترساند. اگر سندرم حقهباز بخشی از وضع طبیعی بشر باشد، دربارۀ آنهایی که هرگز چنین حسی نداشتهاند چه میشود گفت؟
کلنسی مارتین (Clancy Martin) استاد فلسفۀ دانشگاه میزوری در شهر کانزاس و دانشگاه آشوکا در دهلی نوست. او نویسندۀ کتاب عشق در آمریکای مرکزی (Love in Central America) است.
عشق و پول مقولههایی نیستند که ما دوست داشته باشیم آنها را به هم ربط بدهیم. هر چند عشق چیزی نیست که بتوان با پول آن را خرید، اما واقعیت این است که پول میتواند به طریقی هر رابطهی عاشقانهای را تحت تاثیر قرار بدهد (چه تازه و چه قدیمی!).
مسائل مالی معمولا آخرین چیزی هستند که وقتی عاشق میشویم به ذهنمان خطور میکنند، اما وقتی پای ایجاد و حفظ و بقای یک رابطهی ماندگار به میان میآید، مسائل مالی و اقتصادی میتوانند رابطهای را بسازند یا از هم بگسلند.
اجازه دهید روراست باشیم؛ مطرح کردن مسائل مالی در روابط عاشقانه از هیچ سو جنبهی منفی ندارد. دو نفر میتوانند با پول زیاد یا بدون پول زیاد، یک زندگی شاد و سازش کارانه را با هم تجربه کنند. به هر حال در نظر گرفتن تاثیر پول بر یک زندگی عاشقانه، فقط بخشی از این رابطه است.
در روزهای اول آشنایی شاید تصور کنید هنوز خیلی زود است که مسائل مالی مطرح شوند، اما حتی اگر شما متوجه نشوید، مسائل مالی خودشان در حال انجام کارشان هستند! قرار ملاقاتهای عاشقانه نیز هزینه بردارند؛ در رستوران غذا خوردنها، کافی شاپ رفتنها، هدیه خریدنها، بلیطهای سینما و کنسرت، این طرف و آن طرف رفتنها و...، همگی هزینههای هنگفتی دارند.
شاید بگویید نیازی نیست اینهمه پول خرج کنید تا با عشقتان دیداری داشته باشید، بله شما میتوانید با هم در پارک قدم بزنید، پیک نیک بروید، با خودتان قهوه و چای ببرید و روی نیمکت پارک نوش جان کنید و از بودن در کنار هم لذت ببرید و بدین ترتیب قرارها و دیدارهای کم هزینهتری با هم داشته باشید. اما مسئله اینجاست که تفاوت یک قرار خوب با یک قرار بد در «همراهی» و «توافق نظر» است. اگر یکی از طرفین از این دست قرارها و دیدارها خوشش نیاید چطور؟ آیا باز هم میتوانید دیدارهایتان را همینطور کم هزینه و راحت ادامه دهید؟
«دوران آشنایی» دوران بسیار مهم و حساسی برای شروع یک زندگی مشترک است. شما در این مرحله وقت صرف میکنید تا بیشتر با هم آشنا شوید و جنبههای شخصیتی همدیگر را بهتر بشناسید و بدانید ارزشها و انگیزهها و خواستههایتان تا چه اندازه با هم هماهنگ هستند. سازش و هماهنگی و اتفاق نظر مسئلهی پیچیدهای است و مسائل مالی و «پول» میتوانند بخش بسیار مهمی از تصمیم گیریهای طرفین را تحت تاثیر قرار بدهند.
مثلا اگر دو طرف دارای نظرهای متفاوت یا متضادی در مورد مسائل مالی باشند، طبیعی است که خیلی زودتر از آنچه تصورش را بکنند دچار مشکل و اختلاف خواهند شد. هر چند بیشتر افراد کسی را بابت اینکه پول خیلی زیادی ندارد، اهل ولخرجی و چیزهای گرانقیمت نیست سرزنش نمیکنند، اما درآمد و وضعیت اقتصادی طرف مقابل برای عدهای واقعا مسئلهی مهم و غیرقابل معاملهای است.
درست است که هر کسی متفاوت است و توقعات افراد از شریک زندگیشان با هم شبیه نیست، اما هیچکس نمیتواند مدعی شود که مسائل مالی بر عشق و رابطه بیتاثیر است. متی است همدیگر را میشناسید، با خانوادههای هم آشنا شدهاید و تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته است، قدم بعدی؟ وقت آن است که جدیتر به نوع رابطه و تصمیمهایتان فکر کنید و حالا مسائل مالی، نقش پُررنگتری به خود گرفتهاند.
اینکه عادتها و خواستهها و هدفهایتان عین هم باشد، فرمولی نیست که شدنی باشد و معیار محسوب شود. بلکه چیزی که شما را به عنوان یک زوج به تفاهم و همدلی میرساند مهم است و چیزی که رابطهتان را خوب پیش میبرد و بر سر آن به اتفاق نظر رسیدهاید ارزشمند و مفید است. جالب است بدانید مسئلهی «با هم مسائل مالی را مدیریت کردن» همیشه هم به معنی شراکت 50/50 نیست.
با هم حرکت کردن و پیش رفتن، قدم بزرگی برای هر رابطهای است، بنابراین خیلی خوب است که با هم بنشینید و در مورد مسائل مالی یک گفتگوی جدی داشته باشید. وقتی زیر یک سقف با هم زندگی میکنید، مسئلهی پول، مسئلهی مشترک و مربوط به هر دوی شما میشود. پس صحبت کردن در مورد مسائل مالی قبل از شروع زندگی مشترک کمکتان خواهد کرد برنامهای منصفانه برای تمام جنبههای مالی زندگیتان بچینید که هر دوی شما آن را قبول داشته باشید.
«خیانت مالی» عبارتی است که به مخفی کاریهای پولی از همسر گفته میشود (مثلا زیاد پول خرج کردن یا پول قرض دادن یا گرفتن بدون در جریان قرار دادن همسر). این جور مسائل به ندرت همیشه از همسر مخفی میمانند، بنابراین بهترین کار این است که با همسرتان روراست باشید و همدیگر را در جریان تمام مسائل مالیتان قرار دهید.
حالا که همسر مناسب خود را پیدا کردهاید و برای باقی زندگیتان برنامه دارید، همه چیز باید نسبتا به روال درست خود پیش برود. البته منظور این نیست که پول و سرمایه شما خود به خود محافظت میشود یا هرگز به مشکل مالی برنخواهید خورد. زندگی طبیعتا غیرقابل پیش بینی است. شما هرگز نمیدانید آینده چه خواهد شد و روزهای عمرمان همیشه طبق برنامههای ما پیش نمیروند.
دلایل بسیار بسیار زیادی وجود دارد که تعادل مالی و اقتصادی خانوادهها به هم میریزند و مورد خطر قرار میگیرند. مشکلات مالی میتوانند فشار بینهایت به خانوادهها تحمیل کرده و حتی قویترین و عاشقترین زوجها را دچار اختلاف کنند. همه میدانیم که پس انداز کردن، بهترین آینده نگری مالی برای خانواده است، اما گاهی شرایط آنقدر دشوار میشود که شاید عملا این امکان وجود نداشته باشد که بتوانید مبلغ قابل توجهی جهت روزهای مبادا پس انداز کنید.
به همین دلیل، از قبل برای چنین روزهایی باید برنامه ریزی کنید و با گفتگو و مشورت با هم، از قبل معلوم کنید در چنین بحرانهایی چه میتوانید و باید بکنید. هر بحرانی در صورتی که از قبل برای رویارویی با آن آماده باشید، راحتتر و موفقیت آمیزتر پشت سر گذاشته میشود. آینده نگری به شما امنیت روانی میدهد تا بتوانید در بدترین شرایط، بهترین تصمیمها را بگیرید.
حتما تا به حال نام مریم حیدرزاده در تیتراژ پایانی بسیار از موزیک ویدئوها دیدهاید و یا در برخی سی دیها و نوار کاستهای قدیمی در بخش شاعر نام مریم حیدرزاده به چشمتان خورده است. با ما همراه باشید تا با این شاعر و ترانه سرا بیشتر آشنا شوید.
بیوگرافی مریم حیدرزاده
مریم حیدرزاده متولد 29 آبان 1356 در بیمارستان شهدای تهران است. وی شاعر و ترانه سرا، نقاش و نویسنده است که در اواخر دههی هفتاد شعرهایی را به سبک محاوره و با استفاده از واژگان ساده و روان نوشت که باعث شهرت وی شد. مریم حیدرزاده در کودکی (حدود سه و نیم سالگی) در اثر عمل جراحی و اشتباه پزشک، بینایی خود را از دست داد.
او در رشتهی حقوق قضایی در دانشگاه تهران تحصیل کرده است. پدر مریم بازنشستهی ارتش و مادرش کارمند است. آنها ساکن سعادت آباد تهران هستند و به خاطر نگهداری از مریم خیلی فعالیت بیرون از منزل ندارند. او دو خواهر به نامهای نرگس و مرضیه دارد.
خوانندگان داخل کشور و خوانندگان فارسی زبان خارج از کشور در بسیاری از ترانههایشان از اشعار و سرودههای مریم حیدرزاده استفاده کردهاند.
ورود به تلویزیون
یکی از تهیه کنندگان قدیمی تلویزیون به نام نادر کاشانی اولین کسی بود که به توانایی قلم مریم حیدرزاده ایمان آورد و او را برای پاسخ دادن به نامههای برنامه شبهای تابستان به تلویزیون آورد. پس از آن در برنامهای دیگر به نام طراوت و به تهیه کنندگی کاشانی به عنوان مجری ظاهر شد.
شکست عاشقی و ترانه "نفرین" مریم
اولین قطعه از اولین آلبوم زیرزمینی محسن چاووشی نفرین نام دارد که مریم حیدرزاده آن را سروده است. وی درباره نگاه نفرت انگیزی که در این قطعه به معشوق داشته، گفته است: "این ترانه برآمده از اتفاقی کاملا شخصی بود که در سال 79 برای من رخ داد و این کمترین کاری بود که بعد از یک شکست وحشتناک از دستم برمیآمد. البته مهم نیست و الان خوشحالم در کتاب اخیرم هم نوشتهام که از همه کسانی که از زندگیام رفتند متشکرم، چون اگر نمیرفتند آن کسی که بنا بود بیاید نمیآمد."
نقاشیهای مریم حیدرزاده
مریم به دلیل علاقهی زیادی که به نقاشی داشت از تیر ماه سال 89 شروع به یادگیری نقاشی کرد و تا اسفندماه همان سال حدود 140 قطعه آبرنگ کشید. او اولین نمایشگاه خود را با نام "پس از آن همه حسرت" در نگارخانه مینا تهران برپا کرد. وی در یک مصاحبه دربارهی علاقهاش به نقاشی میگوید:
3.5 سالم که بود قبل از عمل جراحی روی چشمم یکی از دوستان پدرم از کیش برایم یک آبرنگ بسیار زیبا آورد. من به نقاشی آبرنگ علاقه زیادی داشتم. قبل از جراحی میخواستم نقاشی بکشم که مادرم گفت، صبر کن بعد از جراحی بیناییات کاملا خوب میشود و حسابی نقاشی میکشی، اما من از اتاق عمل که بیرون آمدم دیگر آن آبرنگها را ندیدم و همین مسئله باعث شد این موضوع به حسرت بزرگی در دلم تبدیل شود.
در این مدت باور کنید هر چه گشتم آن آبرنگها را پیدا نکردم، چون مادرم پنهان کرده بود. تا اینکه آقای قاسمیزاده از سال 89 نقاشی را با من شروع کرد تا این حسرت چندین سالهام از بین برود. اتفاقا من اولین نمایشگاه عکسم را نیز برپا کردم و اسمش را هم با همین عنوان گذاشتم "پس از آن همه حسرت…" از همه جالبتر اینکه همان جعبه آبرنگ کودکیام را در نمایشگاه دیدم که بالاخره مادرم رو کرده بود هرچند آبرنگها خشکیده بودند، اما حسرت چندین ساله من از بین رفت. حدود 12 نمونه از نقاشیهایم نیز در اینترنت هست.
کتابهای چاپ شدهی مریم
در اردیبهشت 77 اولین کتاب شعر با عنوان "پروانه ام خواهم ماند" از این شاعر با احساس به چاپ رسید.
سال 78 کتاب مال تمام من
سال 79 تقصیر من نبود
سال 80 مجموعه نامههای عاشقانه، سال 81 با تو یا هیچ کس
سال 82 دیگر میذارمت کنار
سال 83 مجموعه نثر این نامههایی که پاره کردی
پاییز 83 کتاب اون یکی رو جز من
مصاحبه با مریم حیدرزاده
بد نیست برای آشنایی بیشتر با این شاعر و ترانه سرا مصاحبهای با او را بخوانیم و از زبان خودش با ویژگیهای اخلاقیاش آشنا شویم.
از چه سنی شعر میگفتی؟
همیشه مادرم تعریف میکند که از سه، چهار سالگی جملاتی را که میگفتم آخرشان یک شباهتی به هم داشت البته خودم که یادم نمیآید. ولی از 8 سالگی یادم هست که شعر میگفتم و شعرهایم را به کمک معلمهایم تصحیح میکردم.
شروع کار حرفهای ات از کجا بود؟
شروع کار حرفهای من درسال 75 با یک برنامه تلوزیونی به نام با طراوت به کارگردانی آقای کاشانی بود که خیلی به ایشان سلام میرسانم و تشکر میکنم، چون برای من زحمات زیادی کشیدند. اجرای بخش عربی این برنامه با من بود. بعد اولین کتابم به نام "پروانهات خواهم ماند" را در اردیبهشت 77 منتشر کردم.
اولین کاستی را که دکلمه کردی کدام بود؟
به پیشنهاد آقای کاشانی (کارگردان برنامه با طراوت)، وقتی استقبال از این برنامه را دیدند خیلی اصرار کردند که کتاب منتشر کنم. بعد از آن هم پیشنهاد کردند که، چون سبک خواندنت با سبکهای دیگر متفاوت است بهتر است اشعارت را بخوانی این طوری مخاطب بیشتری پیدا میکنی من هم اشعارم را در کاستی با نام "مثل هیچ کس" اولین کاست و در سال 80 دومین کاستم را با نام "به خاطر تولدت" با آهنگسازی فریبرز لاچینی و با دکلمه من منتشر کردند.
دوست داری کدام خواننده اشعارت را بخواند؟
روی این مسئله تعصب ندارم که کدام خواننده اشعار من را بخواند. هر کس صدایش قشنگتر باشد و با اشعار من ارتباط برقرار کند من با او همکاری میکنم، ولی خوانندهای که خیلی محبوب من است و بیشتر از همه در کار کردن با ایشان راحتتر هستم آقای عصار است، چون به صدایشان علاقهمند هستم، ولی تا به حال پیش نیامده با هم همکاری کنیم شاید به دلیل متفاوت بودن سبک خواندنشان باشه و شعرهایی که انتخاب میکند با شعرهای من فرق میکند، ولی خب خودشان میدانند که من صدایشان را خیلی دوست دارم و حتما هم نباید که شعرهای من را بخوانند.
کدام اشعارت را بیشتر دوست داری؟
همه شعرهایم را دوست دارم ولی قشنگترین شعری که گفتم "یک نامه بی جواب" و "سلام بهونه قشنگم برای زندگی" بود که از همه بیشتر دوستش دارم و از بین ترانهها (نفرین) آقای چاووشی را دوست دارم که شعر من را خیلی زیبا خواندند و من از اینجا از ایشان تشکر میکنم. کار آقای اعتمادی هم خوب است.
تنهایی را دوست داری؟
آره، تنهایی را دوست دارم همان طور که میدانید اکثر شاعرا عاشق تنهایی هستند. عاشق تنهاییام، چون هر چیزی که خلوت آدم را به هم بزند و من را اذیت کند از آن بیزارم. تنهایی نعمت بزرگی است و اکثر شبها شعر میگویم، چون با سکوتش سازگارتر هستم.
موضوعات شعرهایت را چگونه انتخاب میکنی؟
ترجیح میدهم موضوعی را که در خلوت خودم و در تنهاییام به ذهنم میرسد را بنویسم تا اینکه در مورد چیزی که به من گفته میشود، چون هر موضوعی که به آدم پیشنهاد شود راحت میشود نوشت، ولی چیزی که به ذهن آدم بیاید دلنشینتر است.
چه شعرای ایرانی را دوست داری؟
حافظ از آن شاعرهایی است که من خیلی دوستش دارم و خیلی هم به فال حافظ اعتقاد دارم. همیشه برای کوچکترین کاری که بخواهم انجام بدهم فال حافظ میگیرم. ما شبی دست بر آریم و دعایی میکنیم/ غم هجران تو را چاره به جایی میکنیم.
اشعار نیما یوشیج، فروغ و مولانا را هم هر روز میخوانم.
از روحیات خودت بگو؟
برعکس همه از فصل بهار بدم میآید. عاشق پاییزم، اما ماه اردیبهشت را خیلی دوست دارم. گل سرخ و رنگ قرمز را دوست دارم از رنگ آبی متنفرم. از سفر کردن خوشم نمیآید مگر قصدم کره ماه باشد. خیلی احساساتی و هیجانی هستم و به عشقی که دارم خیلی حسود و انحصار طلبم و در بدترین شرایط، نوشتن آرامم میکند.
از چه ورزشی خوشت میآید؟
فوتبال و اسکی ورزشهای مورد علاقه من است. شدیدا طرفدار پرسپولیس هستم و پرسپولیسیها را دوست دارم، ولی متعصبترین آنها علی انصاریان است. علاقهام به پرسپولیس به حدی است که در بازیهای مهم من به اردوی آنها میروم. از خارجیها هم منچستر و رئال مادرید و میلان ایتالیا تیمهای خوبی هستند و بازیهایشان را دنبال میکنم.
رشتهای را که انتخاب کردی دوست داری؟
کلاس پنجم ابتدایی که بودم دوست داشتم پزشک بشوم، ولی در دوره دبیرستان تصمیمم عوض شد. در دانشگاه رشته حقوق خواندم، ولی رشتهام را اصلا دوست ندارم.
از چه فیلمی خوشت میآید؟
بهترین فیلم من لیلا ساخته داریوش مهرجویی است. بیشتر فیلمهایی که ساخته میشود فیلمهای خوبی نیستند. بازیگرهای مورد علاقهام لیلا حاتمی، علی مصفا، محمدرضا فروتن و عرب نیا هستند.
چه زمانی از سفر خارجیتان برگشتید؟
چرا همه فکر میکنند من به خارج از کشور سفر کردهام؟! من یک ماه در سال 83 به کانادا رفتم و خیلی زود هم برگشتم. من نمیتوانم در آنجا زندگی کنم و عاشق وطن و سرزمین خود هستم. باور کنید طاقت دوری ندارم و بعداً هم یک سفر تفریحی کوتاه مدت داشتم و درسم را نیز در لیسانس حقوق دانشگاه تهران دنبال میکردم، اما برای فوق حتما در رشته نقاشی شرکت میکنم.
شنیدیم به رنگ صندلیهای سالن ایراد گرفته بودید؟
بله، متوجه شدم در سالنی که قرار بود مراسم رونمایی از کتابم برگزار شود صندلیهایش آبیرنگ است. فورا واکنش نشان دادم و گفتم رنگ صندلیها باید عوض شود و این طور بود که در سالنی که مراسم برگزار شد رنگ قرمز حرف اول و آخر را میزد.
اگر ناراحت نمیشوید از اینکه چطور شد بینایی خود را از دست بدهید تعریف کنید؟
3.5 ساله بودم و همه دنیا را مثل شماها میدیدم که متاسفانه چشمانم آب مروارید آورد و با اینکه به یک چشم پزشک پروفسور مراجعه کردیم، اما در عمل جراحی اعصاب پشت چشمم هم قطع شد تا ارتباط شبکیه با مغز از بین برود و من بیناییام را از دست بدهم.
پزشک جراحتان؟
پزشک من پروفسور محمد صادقزاده اسکویی بود که فردای عمل جراحیام به آمریکا پرواز کرد و رفت. بعد از آن حتی از نظام پزشکی آمریکا هم استعلام گرفتیم که گفتند نام چنین پزشکی ثبت نشده است.
شاید او اگر بداند شما بینایی خود را از دست دادهاید برای کمک به شما اقدام کند؟
همان موقع خودش متوجه شد که من نابینا شدم و گفت: متاسفم!
فقط گفت: متاسفم؟!
نه به مادرم هم گفت، تنها لطفی که میتواند در حق من بکند این است که پول عمل را نگیرد!
چرا باید این اتفاق برای شما میافتاد تا ناگهان دنیای روشن برایتان تیره و تار شود؟
من اعتقاد دارم تقدیر من این بود که نابینا شوم. شاید اگر چشمانم را جراحی هم نمیکردم به خاطر یک موضوع دیگر به این مشکل دچار میشدم.
به خاطر این مشکل کسی را نفرین کنید؟
خیر، برای چه باید کسی را نفرین کنم؟ به نظر من خطای پزشکم هم عمدی نبود و بالاخره انسان جایزالخطاست. من همیشه این جمله مادربزرگ خدابیامرزم را به خاطر سپردهام که اگر خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد. واقعا به این جمله ایمان دارم.
چقدر امیدواری که بیناییات را دوباره بازیابی؟
با کمک خدای مهربان تلاش میکنم برای پیوند چشم به آلمان یا هلند بروم. این دو کشور در پیوند چشم پزشکان ماهری دارند، اما متاسفانه دسته گل پزشکم، چون دو تا بود و از همه مهمتر عصب پشت چشمم هم قطع شد بنابراین عمل پیوند روی چشمم کار آسانی نیست. با این حال توکلم به خداست و انشااله روزی دوباره دنیای زیبا را میبینم.
گویا مدتی هم در کارت با ممنوعیت مواجه شده بودی؟
بله حدود 8 سال ارائه آثارم منع شده بود و به من مجوز نمیدادند.
به چه دلیلی؟
به خدا خودم هم نمیدانم مشکل چه بود و از کجا بود، اما خدا را شکر این مشکل با حمایت و پیگیری آقای جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاون فرهنگیاش دکتر صالحی از بین رفت. من در راستای رفع مشکلم به وزیر نامهای نوشتم که آقای جنتی شخصا به نامه من جواب دادند و ثابت کردند وزیر فرهنگاند و به من احترام گذاشتند که جا دارد در همین فرصت از وزیر فرهنگ و همکارانش تشکر ویژهای داشته باشم.
سوژههای اشعارت را چگونه انتخاب میکنی؟
من سوژه انتخاب نمیکنم بلکه سوژهها از دلم میجوشد. 90 درصد ژانر اشعار من عاشقانه است. شعر مثل چشمهای است که از دل کوه میجوشد و دل سنگها را میشکافد و به دریا میرود. شعری که با تلاش و زور زدن تنظیم شود هرچند که فنی هم باشد، اما شعر دلنشین از آب در نمیآید.
گویا در این راه افرادی هم به شما کمک میکنند؟
بله، دو خواهر دارم که خیلی کمک حال من هستند.
راستی در مورد ازدواج چه نظری دارید؟
من آدم ایدهآلیستی هستم و دوست دارم یا با کسی که دلم میخواهد ازدواج کنم یا با هیچ کس! ملاک و معیار من هم برای ازدواج این است که طرف مقابلم هنرمند باشد. وفاداری، صداقت و با احساس بودنش به اثبات برسد.
در آخر اگر حرفی داری بگویید؟
آرزو میکنم همه به آرزوهایی که نرسیدند برسند.
و در پایان شعری کوتاه از مریم حیدرزاده
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
بلوغ
بلوغ این پرنده در 3ماهگی اتفاق می افتد. بعد از سپری شدن یک دوره سه ماهه پرهای مرغ عشق شروع به ریختن می کند این بدین معنی است که مثل سایر مرغ های عشق به بلوغ رسیده و آماده تولید مثل هستند.
پرنده ماده قبل از تخمگذاری، در دفعات مختلف با فاصله زمانی 2 تا 3 ساعته، بیرون روی دارد و این فاصله زمانی را افزایش می دهد تا در زمانی که روی تخمها می نشیند مجبور باشد در فاصله های کوتاه تری این کار را انجام دهد چون اگر دمای تخم ها تغییر کند ممکن است به جوجه تبدیل نشوند.
شروع تخم گذاری آنها در فصل های بارندگی است چون برای پرورش جوجه ها به آب نیاز دارند. پرنده ماده در هر نوبت میانگین 2 تا6 عدد تخم می گذارد.
پس از 18الی 26 روز جوجه ها سر از تخم بیرون می آورند و کاملا وابسته مادر هستند بعد از 25 تا 30روز لانه را ترک می کنند و پدر به به مدت 3هفته از آنها مراقبت می کند و گاهی آنها را تغذیه می کند.
یک نکته مهم:
اگر در منزل قصد مراقبت از این پرنده را دارید باید آگاه باشید که شروع جفت گیری با نوک زدن پرنده نر به ماده اتفاق می افتد پس فکر نکنید که آنها شروع به دعوا کرده اند و قصد جلوگیری از این کار را داشته باشید پس در هنگام جفت گیری مزاحمتی برای آنها ایجاد نکنید چون اگر اختلالی در فرایند جفت گیری باشد ممکن است جوجه ها بدون سر و یا بدون بال و پر بدنیا بیایند.
نکته مهم دو :
وقتی جوجه ها بدنیا آمدند چون پرنده مادر در حال پرورش دادن جوجه هی خود است ممکن است طبق غریزه مادری با پرنده نر جنگ و دعوا کند و حتی منجربه به کشته شدن پرنده نر توسط مادر شود. در صورت مشاهده چنین صحنه ایی حتما جنس نر را از مادر و جوجه ها جدا کنید.
تغذیه مرغ عشق
اگر از میوه هایی مثل هویج،سیب و گلابی به آنها می دهید حتما قبل از اینکه در اختیارشان بگذارید، خیلی خوب آنها را شسته و قطعه قطعه کنید حتی رنده شده آنها هم مناسب است.
مرغ های عشق به خوردن توت فرنگی و انگور هم علاقه مند هستند.
از نان خیس شده هم می توانید به خورد این پرنده ها بدهید.
سعی کنید دانه هایی مثل عدس، لوبیا و باقلا را به صورت پخته شده در اختیار انها بگذارید.
بادام را به صورت خام و خیس شده در اختیارشان بگذارید.
چند نکته کاربردی و کاملا موثر در پرورش مرغ عشق
قرار دادن قفس مرغ عشق ها در مکانی که دو طرف قفس را پوشش دهد بسیار موثر است.(مانند گوشه دیوار)
ارتفاع مناسب برای قفس مرغ عشق ها حدود 2 متر است.
استفاده از دانه های گرم مانند شاهدانه و تخم کتان بسیار موثر است.(در استفاده از شاهدانه زیاد روی نکنید! حدود 10 عدد در روز برای یک جفت کافی است)
قفس انها را در مکانی ساکت و کم رفت و امد قرار دهید.
پخش صدای مرغ عشق های نر مست باعث تحریک جفت میشود