سه شنبه ۳۰ تیر ۰۵

موفقیت

همون طور که اسپرسو به شما انرژی میده مطالب وبلاگ اسپرسو هم شما را شگفت زده میکنه

سندرم حقه باز: شما هم نگرانید یک روز دستتان رو شود؟

۹۵۲ بازديد
 

بخشی از ترجمه‌ی مقاله‌ی کلنسی مارتین در اکونومیست ۱۸۴۳ که با عنوان «سندرم حقه‌باز: شما هم نگرانید یک‌روز دستتان رو شود؟» را می‌خوانید:

من و داداشم پشت در سالن صرافی طلا و نقرۀ «فورت ورث» ایستاده بودیم، بزرگ‌ترین و شلوغ‌ترین و موفق‌ترین جواهرفروشی تگزاس.

«من از پسش برنمی‌آم، دارِن. نمی‌تونم باهاشون روبه‌رو بشم».

دارِن گفت: «فقط قراره باهاشون حرف بزنی. سخت نیست دادا».

اواخر نوامبر ۱۹۸۲ بود و موسیقی کریسمس به گوش می‌رسید. پانزده سال داشتم، تازه دبیرستان را رها کرده بودم و رفته‌رفته یاد می‌گرفتم جواهرفروش شوم.

جواب دادم: «دارم بهت می‌گم، خیلی عصبی‌ام». از اوان خردسالی از خجالت شدید رنج می‌بُردم.

دارِن گفت:

«خب، پس باید تظاهر کنی».

فروشگاه فروش تلفنی را به من سپرده بود چون ساده‌تر می‌شد وانمود کنم بزرگ‌تر و باتجربه‌ترم. ولی حوالی عید شکرگزاری بود و باید نفرات بیشتری به مشتری‌ها رسیدگی می‌کردند. دارِن بازویم را گرفت و آرام پشت ردیف طولانی‌ای از بیست‌وچند فروشنده رفتیم که دم پیش‌خوان‌های برنجی و شیشه‌ای مشغول کار بودند. شمارۀ اول را صدا زدیم و اولین مشتری واقعیِ من راهش را از میان جمعیت باز کرد تا جلو بیاید.

هنوز آن خانم یادم هست. دست‌بندهای مهره‌ای، چند دکمه سردستِ الماس خیلی کوچولو از کاتالوگ تبلیغاتی، و یک دستبند طلا خرید. وقتی اقلام را نشانش می‌دادم می‌لرزیدم، وقتی پولش را گرفتم می‌لرزیدم، و وقتی مشتری بعدی را صدا کردم هنوز می‌لرزیدم. آن روز که تمام شد، می‌توانستم توی چشم‌های خریدار نگاه کنم و بگویم: «من کلنسی هستم. چه چیزهایی را نشانتان بدهم؟».

اولین فصل کریسمس باور نداشتم که یک جواهرفروش واقعی‌ام. داشتم نمایش اجرا می‌کردم. ولی هر روز با تکرار حرف‌های فروشندگان، آماده می‌شدم: «دیگر چه چیزهایی را نشانتان بدهم؟» یا «در فهرست هدایای کریسمستان کس دیگری هم هست؟». دربارۀ فروش‌های دیروزم، یا هدف هفته‌ام، یا برنامه‌ام برای فروش یک رولکس، با بقیۀ کارمندها حرف می‌زدم. همۀ این‌ها کمکم می‌کرد خودم را متقاعد کنم که می‌توانم جلوی مشتری بایستم و وانمود کنم که کارم را بلدم.

لابد به نظرشان یک نوجوان می‌آمدم و بس، با صورت جوش‌زده و کت‌وشلواری که به تنم زار می‌زد و یک کراوات ارزان‌قیمت تاباسکو. تنم در رعشه بود و وانمود می‌کردم که می‌دانم از چه حرف می‌زنم، و رفتارم جوری بود که گویی هر روز هزاران دلار جواهر می‌فروشم.

ولی پس از یکی دو هفته، دقیقاً کارم همین شده بود. اولین ساعت رولکسی را که فروختم یادم هست: مدل پرزیدنت مردانه. مشتری پرسید آیا اجازه دارم آن ساعت را بفروشم. به دروغ گفتم سومین رولکس من در آن روز است. وقتی داشت کارت اعتباری‌اش را به من می‌داد، گفت دلال ماشین است و اگر می‌خواهم پول درست‌حسابی دربیاورم، می‌توانم بروم و برای او کار کنم.

هر دفعه که فروش دیگری را به سرانجام می‌رساندم و اسمم را حوالی صدر جدول فروش روزانه می‌دیدم، بیشتر باورم شد که واقعاً فروشنده‌ای هستم که وانمود می‌کردم باشم. ولی علی‌رغم شواهد قاطع که می‌گفتند من از پس این کار برمی‌آیم، کماکان احساس می‌کردم متقلبی هستم که دائم در آستانۀ آنم که مُچم را بگیرند.

 


نه احساس شیادبودن امر جدیدی است، نه اینکه مشغلۀ ذهنی ما شده است.

ویلیام شکسپیر یک‌بار نوشت: «تمام دنیا صحنۀ نمایش است… و هرکس در عمر خود نقش‌های بسیاری بازی می‌کند». احسنت

اصل «تظاهر کن تا این‌کاره شوی» از قدیم‌الایام نالایقان را به‌سمت عظمت هُل داده است. جذابیت موفقیت حقه‌بازها تمامی ندارد. در سال ۲۰۰۵، کتاب در باب مزخرف‌گویی۱ هری فرانکفورت، فیلسوف دانشگاه پرینستون، چند هفته در صدر پرفروش‌های نیویورک تایمز بود.احسنت

ولی اخیراً ذهنمان درگیر یک جنبۀ خاص از شیّادی (سندرم حقه‌باز)۲ شده است، یعنی اینکه حس می‌کنیم دائماً در حال ژست‌گرفتن هستیم و لایق دستاوردهایمان نیستیم، حالا هرقدر هم شواهد خلاف این امر وجود داشته باشند.

                                                                                                 ...
                               

در گذشته، مردم استخدام می‌شدند تا چیزی بسازند، و تشخیص یک صندلی‌ساز یا بنّای کارکشته از نوآموز نسبتاً ساده است. اکنون تعداد بسیار بیشتری از ما در اقتصاد خدماتی مشغولیم: زندگی‌مان صرف تأثیرگذاری بر دیگران می‌شود، نه ساختن چیزهای ملموس. فراهم کردن یک «تجربۀ عالی برای مشتری» هیچ معیار عینی‌ای ندارد. مدیریت عالی، امر مبهمی است. در هر سطحِ هر حوزه‌ای، تعداد نقش‌هایی که دستاوردشان نه کاملاً سنجش‌پذیر است و نه عینی رشد کرده است.

زندگی حرفه‌ای امروزی ما را به زحمت انداخته که خودمان را بازتعریف کنیم. دیگر «شغل تمام‌عمر» نداریم، بلکه تا ابد دنبال ترفیع و تنوعیم، و در نتیجه چیزهایی را قول می‌دهیم که هنوز بلد نیستیم. «فرهنگ ارائه‌های مختصر و مفید» محیطی آفریده که تک‌تک ما تقریباً مجبوریم وانمودکننده باشیم تا موفق شویم.

فروپاشی ساختارهای طبقاتی هم این پدیده را وخیم‌تر کرده‌اند. زوال سیستم فئودالی اتفاق خوبی است، ولی وقتی با نقش مشخصی به دنیا نمی‌آییم یا شغلی داریم که برای والدینمان ناآشنا یا حتی محال بوده، تعجبی ندارد که نگرانیم آیا شایسته‌اش هستیم یا نه.

برای بسیاری از ما، تغییر فناورانه هم حس حقه‌بازبودن‌مان را، خصوصاً در زندگی‌های خصوصی‌مان، افزایش داده است. ما می‌توانیم تجربه‌هایمان را دائماً با تجربیات سایر کاربران وب مقایسه کنیم. همچنین می‌توانیم پشت خویشتن‌های آنلاینمان قایم شویم، و یک نقاب بیرونی بسازیم که می‌دانیم نادرست است. هیچ پزشکی سندرم حقه‌باز را یک عارضۀ پزشکی واقعی نمی‌داند، اما گویا روزبه‌روز تعداد بیشتری از ما تجربه‌اش می‌کنیم، خواه در زندگی خصوصی‌مان یا در زندگی حرفه‌ای‌مان.

 


وقتی حقه‌باز باشی، آن‌به‌آن منتظری افشا شوی. این هم ترسناک است. بعداً فهمیدم حسش مثل این است که درگیر یک رابطۀ مخفی باشی، یا هر راز شرم‌آور دیگری داشته باشی: انگار که همگان باید بدانند چه چیزی را پنهان کرده‌ای.

حقه‌بازبودن یک فروشنده پارادکسی هم دارد:

  • برای اینکه بتوانم جواهر بفروشم، باید خودم را (تقریباً) متقاعد می‌کردم که از پسش برمی‌آیم. این هم به من امکان می‌داد کسی دیگر را (تقریباً) متقاعد کنم که از پسش برمی‌آیم. وقتی آن‌ها مرا باور می‌کردند، من هم (تقریباً) خودم را باور می‌کردم. اعتمادبه‌نفس من به اعتماد آن‌ها بستگی داشت، که آن هم به جعل ابتدایی اعتمادبه‌نفس من بستگی داشت. تمام آن بُرج هیجان۳ از جنس خودفریبی بود، لرزان و شکننده، چنان‌که کافی بود یک قطعه‌اش لق شود تا همه‌اش فرو بپاشد.
  • درنهایت با مشتریانی که بیشتر از من از جواهرات سردرنمی‌آوردند، راحت شدم. ولی مرد گستاخی را تصور کنید که برخورد بی‌ملاحظه‌ای با من دارد، یا یک ولخرج که می‌خواهد یک حلقۀ بیست‌هزار دلاری را در اتاق الماس‌ها ببیند. چنین مواقعی چنان عصبی می‌شدم که یادم نمی‌آمد چه بگویم. گاهی یک فروشندۀ باتجربه‌تر متوجه اوضاع می‌شد و مداخله می‌کرد تا نجاتم دهد. چند باری هم مشتریان تقاضا کردند با یک فروشندۀ دیگر، یک فروشندۀ «واقعی»، حرف بزنند؛ گویی ناگهان حقه‌بازبودنم آشکار می‌شد.

سال‌ها بعد که مغازۀ جواهرفروشی خودم را باز کردم، به کارمند جدید می‌گفتم: «مشتری می‌خواهد که باورتان کند. فقط باید آن اعتمادبه‌نفس را داشته باشید. آنچه به‌واقع تحویل خریدار می‌دهید، همین اعتمادبه‌نفس است». طی این سال‌ها یاد گرفته‌ام که فروشندۀ خوب بودن اساساً یعنی باور داشته باشی فروشندۀ خوبی هستی. آرام آرام، با این حقیقت انس گرفتم که هرچه به نظر مشتری فروشندۀ بهتری بیایم، یعنی فروشنده‌تر شده‌ام.

ولی هنوز تردید داشتم در قد و قوارۀ فروشندگی باشم. در روزهای ناخوشایند، سخت می‌شد به این اضطراب غلبه کرد، به اینکه همۀ این‌ها تظاهر است، و هرلحظه ممکن است سر و کلۀ کسی پیدا شود که بفهمد من همان شیّادی‌ام که خودم می‌دانم.

 


 

پژوهش‌های اخیر نشان داده‌اند که چندین نوع حقه‌بازی وجود دارد، که برخی تک‌تک آن‌ها را در برهه‌های مختلف تجربه میکنند.

  • «حقه‌باز مضطرب» دیدگاهی منفی به خودش دارد که، بنا به شواهد، موجه نیست. این مرسوم‌ترین شکل سندرم است که بیش از همه مطالعه شده است: حقه‌باز مضطرب بیشتر دچار تردید، استرس و گاهی افسردگی می‌شود. زمانی که یک جوان جواهرفروش بودم، و حتی وقتی مالک یک جواهرفروشی زنجیره‌ای شدم، حقه‌باز مضطربی بودم که اعتقاد داشت صرفاً مشتریانم را گول می‌زنم که باورشان شود از پس این کار برمی‌آیم، بی‌آنکه توجه کنم در کار فروش چقدر خُبره‌ام.
  • بعد می‌رسیم به «حقه‌باز کلاه‌بردار» که خودش را به‌شکل سنجیده‌تری ارائه می‌کند تا به اهدافی برسد که بدون این کار، محال بودند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که این دسته، در مقایسه با دستۀ مضطرب، احتمالاً احساس بهتری دربارۀ خودشان دارند. همه بر اساس «تظاهر کن تا این‌کاره شوی» پیش نرفته‌اند، اما بسیاری از ما زندگی حرفه‌ای‌مان را این‌گونه آغاز کرده‌ایم. به قول نیچه، «حرفۀ هر آدمی در آغاز، یک‌جور دورویی است، یک‌جور رونوشت‌برداری از محیط بیرون».
  • «حقه‌باز تنبل» هم داریم که گویا مشتری شال از این جنس بود: او به خودش می‌گوید در حد و اندازۀ فلان کار نیست چون واقعاً میلی به انجامش ندارد.
  • پس از آن، «حقه‌باز متواضع» داریم که واقعاً شک دارد به آن اندازه‌ای که دیگران ادعا می‌کنند مهم باشد، ولی یک دلیل تردیدش این است که نمی‌خواهد دیگران تصور کنند خود را برتر از بقیه می‌بیند. این نوع حقه‌باز شاید قوّت زیادی برای فرد رقم بزند: در مصاحبۀ شغلی یک‌بار اقرار کن که جواب فلان چیز را نمی‌دانی تا طرف مقابل تصور کند پاسخ‌های ملایم تو به مابقی پرسش‌ها بنیان مستحکمی دارند، که این تصور او به دردت می‌خورد.
  • در نهایت می‌رسیم به «حقه‌باز خردمند» که قبول دارد همۀ افراد، شاید حتی همۀ ما، قدری مجبور به تظاهر هستیم. وقتی جمعی از اساتید گرد هم جمع می‌شویم، معمولاً حقه‌بازهای خردمندیم که اقرار می‌کنیم باید حداقل یک‌ذره بلوف بزنیم تا اقتدارمان حفظ شود.
سقراط: فقط میدانم که هیچ نمیدانم. احسنت

سندرم حقه‌باز رنج می‌آورد. ترس از افشاشدنْ عنصر اصلی این رنج است. اما حقه‌باز زیرک از این قضیه خبر دارد، لذا شاید خودش در افشای خویش پیش‌قدم شود تا هم از بروز آن مسئله اجتناب کند و هم بگوید: «ولی ببینید! من صادق‌تر از اکثر افرادم چون حداقل می‌توانم به حقه‌بازبودن خودم اقرار کنم». شاید هدف همۀ ماهایی که از این سندرم رنج می‌بریم بیشتر این باشد که به مرحلۀ حقه‌باز خردمند برسیم تا اینکه به‌کل از شرّ آن بگریزیم.

شاید بگویی که همیشه احساس می‌کنم فریب‌کارم، و عمدۀ دوران بزرگ‌سالی‌ام چنین بوده‌ام. چنین وضعی ناخوشایند است. ما معمولاً فکر می‌کنیم که هرچه خودمان را صادقانه‌تر بشناسیم، بهتر می‌توانیم خویشتن حقیقی‌مان را نشان دیگران بدهیم، و لذا آدم‌های بهتری می‌شویم.

نگاه برعکس این موارد به خود حالت وخیمی است که بدنام‌ترین نمونه‌اش درحال‌حاضر دونالد ترامپ است: موفقیت یعنی همۀ افراد دیگر را متقاعد کنی که موفق هستی. وقتی رفته‌رفته کل زندگی را فریب‌کاری بدانی، جنگ شیادان علیه کلاه‌برداران، آنگاه اینکه یک دستۀ کوچک اما مهم از مردم اصلاً و ابداً ذره‌ای احساس نمی‌کنند حقه‌باز باشند، بیش از آنکه خاطرت را آسوده کند، تو را می‌ترساند. اگر سندرم حقه‌باز بخشی از وضع طبیعی بشر باشد، دربارۀ آن‌هایی که هرگز چنین حسی نداشته‌اند چه می‌شود گفت؟

 


 

کلنسی مارتین (Clancy Martin) استاد فلسفۀ دانشگاه میزوری در شهر کانزاس و دانشگاه آشوکا در دهلی نوست. او نویسندۀ کتاب عشق در آمریکای مرکزی (Love in Central America) است.

موفقیت دانشمندان در زمینه ایجاد خاطرات مصنوعی

۸۳۱ بازديد

ما از تعامل شخصی خود با جهان یاد می‌گیریم و خاطرات ما از این تجارب به هدایت رفتارهای ما کمک می‌کنند. به‌نظر می‌رسید که تجربه و حافظه پیوندی ناگسستنی با هم داشته باشند اما گزارشی که اخیرا درمورد تشکیل خاطرات کاملا مصنوعی منتشر شده است، این ایده را زیر سؤال می‌برد.

پژوهشگران با استفاده از حیوانات آزمایشگاهی یک خاطره‌ی طبیعی خاص را با نقشه‌برداری از مدارهای مغزی پشت صحنه‌ی آن مهندسی معکوس کردند و سپس با تحریک سلول‌های مغز یک حیوان دیگر طبق الگوی خاطره‌ی طبیعی، این خاطره را به آن حیوان آموزش دادند. با انجام این کار یک خاطره‌ی مصنوعی ایجاد شد. خاطره‌ی مصنوعی به شکلی حفظ و به‌خاطرآوری شد که از خاطره‌ی طبیعی قابل تمایز نبود.

خاطرات ازنظر حس هویتی که از روایت تجارب شخصی حاصل می‌شود، ضروری‌اند. این مطالعه مهم است زیرا نشان می‌دهد که با دستکاری مدارهای خاصی در مغز، می‌توان خاطرات را از این روایات جدا کرد و آن را در غیاب کامل تجارب حقیقی شکل داد. درواقع مدارهای مغزی که به‌طور طبیعی به تجارب خاص پاسخ می‌دهند، می‌توانند به‌طور مصنوعی تحریک شده و در یک حافظه‌ی مصنوعی با هم متصل شوند.

این حافظه می‌تواند به‌وسیله‌ی نشانه‌های حسی مناسب موجود در محیط ظاهر شود. پژوهش حاضر درک بنیادینی درمورد چگونگی تشکیل خاطرات در مغز فراهم می‌کند و قسمتی از علم در حال رشد دستکاری حافظه است که شامل انتقال، تقویت مصنوعی و پاک کردن خاطرات می‌شود. حاصل این تلاش‌ها می‌تواند تأثیر شگرفی روی طیف گسترده‌ای از مردم داشته باشند؛ از آن دسته افرادی که با اختلالات حافظه درگیرند، تا کسانی که از خاطرات بسیار رنج‌آور خود در عذاب هستند و البته دارای پیامدهای اجتماعی گسترده‌ای نیز است.

در مطالعه‌ی اخیر حافظه‌ی طبیعی ازطریق آموزش موش‌ها برای ایجاد ارتباط بین یک بوی خاص (شکوفه‌های گیلاس) و شوک پا تشکیل شد و طی آن جوندگان یاد گرفتند که با عبور از یک فضای آزمایشی مستطیل شکل به فضای دیگری که بوی زیره می‌داد، از شوک اجتناب کنند. رایحه‌ی زیره‌ی سیاه از ماده‌ای شیمیایی به نام کاروون حاصل می‌شود، در‌حالی‌که بوی شکوفه‌های گیلاس از ماده‌ی شیمیایی استوفنون می‌آید.

پژوهشگران دریافتند که استوفنون نوع خاصی از گیرنده را روی نوع مجزایی از سلول‌های عصبی حسی بویایی فعال می‌کند. آن‌ها برای فعال کردن سلول‌های عصبی بویایی از تکنیک اپتوژنتیک استفاده کردند. در روش اپتوژنتیک از پروتئین‌های حساس به نور برای تحریک نورون‌های خاص در پاسخ به نور وارد شده به مغز ازطریق فیبرهای نوری استفاده شد. این فیبرهای نوری طی عمل جراحی در مغز کاشته شده بودند.

پژوهشگران در نخستین آزمایش‌های خود از حیوانات ترانس‌ژنیکی که این پروتئین را فقط در اعصاب بویایی حساس به استوفنون می‌ساختند، استفاده کردند. آن‌ها با جفت کردن شوک الکتریکی پا و تحریک نوری اپتوژنتیک اعصاب بویایی حساس به استوفنون، به حیوانات آموختند که شوک را با فعالیت این اعصاب حسی حساس به استوفنون مرتبط کنند. از طرف دیگر، با جفت کردن شوک الکتریکی پا با تحریک نوری اپتوژنتیکِ اعصاب بویایی حساس به استوفنون، حیوانات را آموزش دادند تا این دو را نیز به هم مرتبط کنند.

وقتی بعدا موش‌ها مورد آزمایش قرار گرفتند، آن‌ها از بوی شکوفه‌های گیلاس دوری می‌کردند. این اولین گام‌ها نشان داد که حیوانات برای به‌خاطر آوردن ارتباط بین بو و شوک ناخوشایند پا نیازی به تجربه‌ی حقیقی خود بو ندارند. این یک حافظه‌ی کاملا مصنوعی نبود زیرا شوک کاملا واقعی بود. به‌منظور ایجاد یک حافظه‌ی کاملا مصنوعی باید مغز به طریقی تحریک می‌شد که فعالیت‌های عصبی ایجاد شده به وسیله‌ی شوک پا در آن شبیه‌سازی می‌شد.

مطالعات اولیه نشان می‌داد که مسیرهای عصبی خاص منتهی به ساختاری که به آن ناحیه تگمنتوم شکمی (VTA) می‌گویند، ازنظر ماهیت ناخوشایند شوک پا مهم هستند. پژوهشگران برای ایجاد یک حافظه‌ی کاملا مصنوعی، نیاز به تحریک VTA داشتند، به همان شیوه‌ای که آن‌ها اعصاب حسی بویایی را تحریک می‌کردند، اما حیوانات ترانس‌ژنیک تنها پروتئین‌های حساس به نور را در آن اعصاب می‌ساختند.

به‌منظور استفاده از تحریک اپتوژنتیک، اعصاب بویایی در همان موش‌های مهندسی ژنتیک شده تحریک شد و برای قرار دادن پروتئین‌های حساس به نور در VTA از یک ویروس استفاده شد. پژوهشگران گیرنده‌های بویایی را با استفاده از نور تحریک کردند تا بوی شکوفه‌های گیلاس را شبیه‌سازی کنند، سپس برای تقلید از شوک پا VTA را تحریک کردند. حیوانات خاطره‌ی مصنوعی را به‌خاطر آوردند و با اجتناب از شوکی که هرگز دریافت نکرده بودند، دربرابر بویی که هرگز با آن رو‌به‌رو نشده بودند، پاسخ دادند.

برای مدت زمان طولانی این موضوع یک معما بوده است که خاطرات چگونه در مغز تشکیل می‌شوند و هنگام تشکیل خاطرات چه تغییرات فیزیکی در مغز رخ می‌دهد. در این مطالعه، تحریک الکتریکی مناطق خاصی از مغز که منجر به تشکیل خاطره‌ی جدید شد، موجب فعالیت مناطق دیگری از مغز شد که آن‌ها نیز درگیر تشکیل حافظه هستند. یکی از مناطق مهم آمیگدال قاعده‌ای جانبی بود.

 

ادامه مطلب

5 نکته برای توسعه ذهنیت ایده آل برای موفقیت

۸۵۶ بازديد
موفقیت عملی نیست که شما انجام می دهید، این یک روش زندگی است. اگر می خواهید کارهای بزرگی را انجام دهید، بزرگی باید در هر کاری که انجام می دهید منعکس شود.

 

موفقیت عملی نیست که شما انجام می دهید، این یک روش زندگی است. اگر می خواهید کارهای بزرگی را انجام دهید، بزرگی باید در هر کاری که انجام می دهید منعکس شود. بنابراین، صرف نظر از آنچه شما می خواهید انجام دهید، مسیر موفقیت باید با اتخاذ طرز فکر درست شروع شود. در زیر 5 نکته برای توسعه ذهنیت کامل برای موفقیت وجود دارد:


1- تعریف موفقیت چیست؟

اولین قدم برای ایجاد یک ذهنیت برای موفقیت، تعریف معنای موفقیت است. تعیین اهداف برای خودتان، دستیابی به برنامه عمل را برای رسیدن به جاه طلبی های خود آسان تر می کند و به شما انگیزه می دهد تا آن طرح را انجام دهید. همچنین استانداردی را در اختیارتان قرار می دهد تا پیشرفت و تنظیم استراتژی خود را اندازه گیری کنید. بنابراین باید اهداف زندگی یا شغلی را تعریف کنید و سپس در مورد آنچه برای رسیدن به آنها باید انجام دهید فکر کنید.


2- با شهود خود در تماس باشید.

دومین مرحله برای ایجاد یک ذهنیت برای موفقیت این است که با شهود خود در ارتباط باشید. بسیاری تصور می کنند که موفقیت به معنای تصمیم گیری محاسبه شده بر اساس داده های تجربی است. در حالی که شما باید سعی کنید تا حد ممکن تجربی باشید، چنین داده هایی همیشه در دسترس نیست. مهم نیست که مسیر خاص شما باشد، به احتمال زیاد مجبور خواهید شد در بعضی از مواقع در طول زندگی یا شغل خود تصمیم بگیرید که در آن پاسخی محاسبه نشده وجود ندارد.

در این شرایط باید بتوانید به شهود خود گوش کنید. اگرچه این منبع اطلاعات کاملی نیست، شهودهای ما غالباً می توانند مشکلات را سریعتر از آن چیزی که فکر آگاهانه می توانند مرتفع کنند. این امر به شما امکان می دهد تا در موقعیت های دشوار، تصمیم های تعیین کننده ای بگیرید.


3- همیشه یک نگرش مثبت داشته باشید.

هرگز ارزش یک نگرش مثبت را در رسیدن به اهداف خود دست کم نگیرید. مهم نیست مسیری را که شما دنبال می کنید، می توان به راحتی و یا ناکام ماندن ها برای رسیدن به اهداف خاص، دلسرد شد. تفکر مثبت به معنای شناسایی این اشکالات به عنوان فرصت یادگیری است. این امر باعث می شود که بر شکست های کوچک غلبه کرده و تلاش خود را به سمت اهداف خود ادامه دهید.


4- اقدام کنید.

شما باید افکار خود را به عمل منتقل کنید. علاوه بر افکار مثبت، طرز فکر برای موفقیت نیز مستلزم تولید فکر شماست. هر زمان که به اهداف یا موانع خود برای رسیدن به آنها فکر می کنید، باید بتوانید اقدامات واضحی را که می توانید در پاسخ به آنها انجام دهید، شناسایی کنید. هرچه راحت تر بتوانید ایده یا تمایل را به یک عمل منتقل کنید، پیشرفت در اهداف شما آسان تر خواهد بود.


5- مسئولیت کامل را به عهده بگیرید.

طرز فکر برای موفقیت به معنای این است که بتوانید مسئولیت تمام کارهایی را که انجام می دهید، چه خوب و چه بد بر عهده بگیرید. اگر در طول مسیر اشتباه کنید یا به کسی آسیب رسانده اید، مسئولیت این امر را حفظ کنید. همچنین شما را ترغیب می کند که در آینده فکر کنید که چگونه می توانید از آن اشتباه جلوگیری کنید.

به همین ترتیب، اگر کاری را انجام دادید، باید مسئولیت آن را به عهده بگیرید. فقط در این صورت دیگران متوجه خواهند شد که چه کاری می توانید انجام دهید و از شما در مسیر موفقیت حمایت می کنند.

 

 

مرجع

چگونه زندگی تکراری را برای خودمان لذت‌بخش کنیم؟

۸۴۲ بازديد
شما هم از تکرار بیزارید؟ ممکن است شما هم همان‌طور که من قبلاً تصور می‌کردم، فکر کنید که تکرار کارها را خسته‌کننده می‌کند، ذهن را کند می‌کند و لذت زندگی را از بین می‌برد. باید اعتراف کنم هنوز هم گاهی‌اوقات دربرابر روال شدن بعضی‌ کارها مقاومت می‌کنم.

 

تصور کنید جاذبه تصمیم می‌گرفت کمی به کار خود تنوع بدهد چون از روال کار هر روزه‌ش خسته شده است، مطمئناً اصلاً اتفاق خوبی برای ما نمی‌افتاد، یا به زمین می‌چسبیدیم یا در هوا معلق می‌شدیم. با هر نفسی که می‌کشیم، هر ضربان قلب‌مان و هر طلوع خورشید زندگی خودش را تکرار می‌کند.

وقتی امور عادی زندگی به‌صورت موقت قطع می‌شوند (مثل زمان زلزله، سونامی و غیره) به این دلیل است که طبیعت می‌خواهد تعادل خود را بازسازی کند. خودِ ما هم موجودات عادت و تکراریم. غذاهای تکراری می‌خوریم، کارهای تکراری انجام می‌دهیم و با آدم‌های تکراری نشست و برخاست می‌کنیم. فعالیت‌های تکراری انجام می‌دهیم و بعد حوصله‌مان سر می‌رود.

تکرار از این جهت بدنام شده که درمقابل تنوع و غافلگیری قرار می‌گیرد. تکرار حاشیه‌ی امنی برایمان فراهم می‌کند که اسیرمان می‌کند؛ درواقع زندان‌بان‌مان می‌شود. این یک نوع دیدگاه نسبت به تکرار است. ولی تکرار هم مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی خنثی است. با انتخاب‌هامان می‌توانیم معنای آن را تغییر دهیم. تکرار فعالیتی است که می‌توان از آن هم استفاده کرد و هم سوءاستفاده. تکرار ایجاد عادت می‌کند – عادت‌های خوب و عادت‌های بد. تکرار سرچشمه‌ی مهارت و تسلط است.

تکرار باورهایی ایجاد می‌کند که هم می‌تواند به ما قدرت دهد و هم ضعیف‌مان کند. تکرار می‌تواند بهترین دوست‌مان یا بدترین دشمن‌مان باشد. می‌توانیم روی جنبه‌ی خسته‌کننده و مخرب تکرار تمرکز کنیم یا از آن بیشترین فایده را ببریم. ولی چطور می‌توانیم تکرار را برای خودمان لذت‌بخش کنیم؟ می‌خواهید کار جدیدی را شروع کنید ولی به‌خاطر ترس از تکرار هیجان‌تان را برای آن از دست داده‌اید؟ اینجا به پنج راهکار اشاره می‌کنیم که به شما برای لذت‌بخش کردن تکرارها کمک می‌کند.

به کار گرفتن احساسات مثبت وقتی کار به مراحل یکنواخت می‌رسد خیلی به‌تان انگیزه می‌دهد. وقتی می‌خواهید یک مهارت جدید یاد بگیرید، باید برای خودتان هیجان ایجاد کنید. آن را وارد رویاها و آرزوهاتان کنید. با احساساتی عمیق موفقیت‌تان را تجسم کنید تا انگیزه‌تان بالا رود. فرض کنید می‌خواهید زبان اسپانیایی یاد بگیرید. هنرپیشه یا خواننده‌ی اسپانیایی موردعلاقه‌تان را معلم خودتان تصور کنید. ببینید چقدر حرف زدن با او می‌تواند برایتان لذت‌بخش باشد!

بعضی پروژه‌ها به نظر سخت‌تر از بقیه می‌رسند. یاد گرفتن آن مهارت و آشنا شدن با اصطلاحات مربوط به آن نیاز به تلاش فراوان دارد. مثلاً یادگیری آهنگسازی را در نظر بگیرید با استفاده از تمام تکنولوژی‌های موجود – انواع و اقسام برنامه‌های نرم‌افزاری، نمونه‌ها، سازها، بعلاوه‌ی اصولی مثل تئوری موسیقی یا حتا یادگیری نواختن یک ساز. وقتی به کلِ ماجرا فکر کنید هیچ‌چیز یاد نمی‌گیرید.

ولی می‌توانید با یکی از آن‌ها شروع کنید. مثلاً یادگیری یک برنامه‌ی کامپیوتری را شروع کنید و قدم به قدم پیش روید. هر کار را تا زمانی که با آن آشنا شدید جلو ببرید و بعد کار دیگری را شروع کنید. با هر قدم درک بهتری نسبت به کلِ ماجرا پیدا خواهید کرد. این کمک‌تان می‌کند بهتر تصمیم بگیرید که وقتی زمان مناسبش رسید قدم بعدی‌تان چه باشد.

وقتی انتظار دارید نتیجه‌ی کارتان را ببینید برای خودتان چارچوب زمانی مشخص نکنید. وقتی کار جدیدی را شروع می‌کنید مطمئناً زمان زیادی را باید با آن سر و کله بزنید. به جای این‌که خودتان را مجبور کنید طبق یک برنامه‌ی زمانی از پیش‌ تعیین‌شده جلو بروید، بهتر است روی تمرینتان تمرکز کنید و وقتی خودتان راحت بودید قدم بعدی را بردارید.

وقتی کار جدیدی را شروع می‌کنید، با خودتان فکر می‌کنید که حرفه‌ای شدن در آن کار چه حسی می‌تواند داشته باشد. ولی واقعیت این است که استاد شدن در یک مهارت تازه زمانی بسیار زیاد (حداقل 10،000 ساعت) و تکرارهای فراوان می‌خواهد. پس روی بهترین شدن در آن مهارت تمرکز نکنید. به تمرین‌ و پیشرفت‌تان توجه کنید. آیا امروز بهتر از دیروز بوده‌اید؟ همین برایتان انگیزه می‌آورد.

خودتان را عمیقاً در آن تجربه درگیر کنید. باید با کاری که می‌کنید یکی شوید. آن را زندگی کنید، آن را نفس بکشید، لمسش کنید، آن بو کنید و بچشید. این بالاترین لذتی است که هرکس می‌تواند در زندگی داشته باشد. مثل یک بچه بازی کنید و یاد بگیرید، ز غوغای جهان فارغ. درمورد مثال یادگیری زبان اسپانیایی، مکالمه‌ای با همان سوپراستار محبوب‌تان داشته باشید. اگر هنوز هم نمی‌توانید کلمه‌ای را تلفظ کنید، آن را بلند تکرار کنید و بخندید. یک‌بار دیگر آن را در لغت‌نامه چک کنید و دوباره سعی کنید.

 

 

مرجع